قصه ی ما به سر رسید ...

فکرش رو بکن ...

اون روزی که واسه آخرین بار بهت گفتم دیگه نمی خوام ببینمت ... همون روز که تو دوست داشتی منو ببوسی قبل رفتنم و من فقط می گفتم نه و نه ...

اون روز لعنتی که اونقدر مصمم بودم و مطمئن از تصمیمم ... فکر نمی کردم یه روزی برسه که برگردم اینجا ...

برگردم به اینجایی که خیلی از نبودنم می گذره ... در حالیکه که دیگه من و تویی نیست .

برگردم اینجا و از تو و هم کلاس شدنم باهات بنویسم ... از اینکه خبر ازدواجتو شنیدم ... و حالا ...

اصلاً باورم نمیشه که سال 93 اونقدر اتفاق های عجیب داشته برام ... باورم نمیشه و فکر می کنم خواب می بینم ...

فکرش رو بکن ... یه روزی درست آخرای سال 89 ما چقدر خوب بودیم با هم ... من چقدر بلد بودم باهات خوب رفتار کنم و اصلاً اون روزا فراموشم نمیشه ... ولی ...... یه روزی اومد که من نخواستم تو کنارم باشی ...

نتونستم ، نخواستم و یا هر چی ...

گذشت و گذشت تا تو ، با معشوقه ی سابقت هم کلاس شدی ... درست تو روزایی که ...

اون روزی که می رفتم که دیگه کنارت نباشم ... می رفتم و نمی خواستم باشی و باشم ... فکرش رو نمی کردم که اینجوری شه ...

که اگه می دونستم ... امکان نداشت بذارم و برم ... حق تو از زندگی اینی نبود که نصیبت شد ... همونطور که حق من ...

آقای هم کلاسی ، تو حتی حقت هم کلاس شدن با من تو دانشگاه آزاد هم نبود ! تو حقت هیچ کدوم اینایی که نصیبت شد نبود ... : ( .......

*-* فکرش رو بکن یه روزی می ذاری و میری ... فراموش می کنی ... اون میره دنبال زندگیش ... تو با زور پدرت ثبت نام می کنی تو یک رشته غیر مرتبط ... گریون میری دانشگاه ... بعدتر می فهمی که عاشق سابقت ، هم کلاسیته ... فکرش رو بکن ... یه روزی کنار هم بودیم و می خواستیم که باشیم ... نمی شد به هر دلیلی ... درست امروز که نباید و نمی خوام که باشیم ، شدیم هم کلاسی ... تو درست صندلی کنار من رو برای نشستن انتخاب می کنی و انگار کنارم آروم تری ... مثل همیشه ...

فکرش رو بکن ... درست تو روزای سخت زندگیت ، اینجای دنیا ، تو دانشگاه ، منو ببینی و بگی این دست تقدیره ...

من هنوز معتقدم خیلی بد شانسم و تو معتقدی چیزی به جز تقدیر نیست و ..........

لبخند نوشت : یاسمن ... یاس من ... من هستم . از قصه ای که به سر رسیده برای خودم نوشتم . تو هم باش ... خیلی عجیب کامنتت حالم رو خوب و بد کرد ... اشکام جاری شدن و بی اختیار چند دقیقه بی وقفه اشک ریختم و حس کردم برگشتم به 4 سال پیش با دیدن اسمت تو این وبلاگ ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:52  توسط گیلی  | 

فروردین نود و چهار... میشه درست 8 سال ...

 

بعد از 3سال و اندی ... 

برگشتم به خونه ی اول و قلبم با خوندن این نوشته ها تند می زنه ... 

چشام خیس می شه ... 

دستام یخ می زنه ... 

+ یکی بیاد و بهم بگه چی شد که اینطوری شد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:31  توسط گیلی  | 

وقتی دیدم یه خواننده دارم که بعد 3ماه و بیست و پنج روز اومده و واسم کامنت گذاشته به اون طویلی واقعا خوشحال شدم.قابل توصیف نیست اصلا.

رغبت کردم که دوباره بیام و بنویسم...

شاید یه همدرد.اسمی هستش که کاملا سنجیده شده هستش.چون دردمون یکی بود و هست.ولی دوست من کلا درد کلمه ی خوبی نیست.آدم باید سعی کنه همیشه مثبت باشه.پس مثبت باش...

این دوستمون که منو دوباره به هیجان نوشتن آورد نه وبلاگ داره نه هیچی ولی قلم خوبی داره.منم هیچی ازش نمیدونم فقط میدونم مشکل مشترکی داریم و داشتیم.من که مشکلمو فراموش کردم و به آینده فکر میکنم.به امید آینده ی روشن واسه همه...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:37  توسط امین  | 

امروز بدترین سالروز تولدم بود.هست و احتمالا خواهد بود...

همین...

مال هیچکس...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 15:26  توسط امین 



کـــــــــامنت های پَــــسـتِ آخرُ جواب دادم...


منُ ببخشیـــد... :(


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 17:50  توسط گیلی 

گیلی!

دوستان عزیزم من واقعا نمی دونم چطور باید ازتون تشکر و معذرت خواهی کنم...

من اصلا تو شرایط خوبی نیستم برای جواب دادن به سوال های دوستان عزیزم..

متاسفم...

نمی دونم اسمش رو چی باید گذاشت؟

شاید این یه جور بیماری باشه...

اما خوب...

نمی تونم...نمی تونم جواب بدم خیلی زود رنج شدم و همه چیز ناراحتم می کنه...

من شدیدا تو زندگیم کم آوردم و به دعاهاتون نیاز دارم...

این روزا همه چیز دست به دست هم دادن تا منو از پا در بیارن...

خبر مرگ یکی از دوستام...

مشکلات زندگی شخصی خودم و تصمیماتی که به تنهایی گرفتم و خودم مردد شدم باعث شده خیلی ضعیف و عصبی بشم...

مشکلاتی که تو هر خونواده ای وجود داره و تو خونه ی ما هم...(منظورم خونواده ی 5نفرمون نیس!)

افت تحصیلی شدید و غیبت های زیادم...

من واقعا ازتون معذرت می خوام متاسفانه این روزا اصلا روحیه ی اومدن به وبلاگ و خیلی کار ها رو ندارم...

بهتن حق میدم از من و تصمیماتم بدتون بیاد...

اما هیچ کس نمی تونه جای کس دیگه باشه...

متاسفانه زندگی سخت به من سخت گرفته...

ترجیح میدم سکوت کنم و در سکوت بخونمتون...

حتی نای کامنت گذاشتن هم برام نمونده...

به بزرگواریتون ببخشین بنده رو...

از دعاهای خوبتون محرومم نکنید...محتاجم به دعا...



روز همه ی بانوهای ایرونی مبارک...

دوستون دارم حتی اگه روزی نباشم:*


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:9  توسط گیلی  | 

روز همه شما مبارک خانما

مامان خودمو گیلی.خواهر خودمو گیلی روزتون مبارک...

روز تو هم مبارک دخترک...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 3:30  توسط امین  | 

=))))))))))))))))

بعدا نوشت:

به این میخندم که رنبه م تو کنکور کارشناسی ارشد شده ۱۲۵.اما نمیدونم قبول میشم یا نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:59  توسط امین  | 

فعلا تمام...

قصه ی ما به سر رسید...

فعلا امین به گیلی نرسید....

پ.ن:فعلا میرم همون جای اولم واسه نوشتن...

سیراویج

 پ.ن ۲: فعلا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 17:48  توسط امین  | 

از بوسه های قلابی تلفنی خسته شدم. از بغل های محکم اس ام اسی ... از عشق بازی های داغ چت! از همه خسته ام ... تو کنارم باش هوای تنت کافیس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 14:29  توسط امین  | 

مطالب قدیمی‌تر