گیلی و امین...

وقتی دیدم یه خواننده دارم که بعد 3ماه و بیست و پنج روز اومده و واسم کامنت گذاشته به اون طویلی واقعا خوشحال شدم.قابل توصیف نیست اصلا.

رغبت کردم که دوباره بیام و بنویسم...

شاید یه همدرد.اسمی هستش که کاملا سنجیده شده هستش.چون دردمون یکی بود و هست.ولی دوست من کلا درد کلمه ی خوبی نیست.آدم باید سعی کنه همیشه مثبت باشه.پس مثبت باش...

این دوستمون که منو دوباره به هیجان نوشتن آورد نه وبلاگ داره نه هیچی ولی قلم خوبی داره.منم هیچی ازش نمیدونم فقط میدونم مشکل مشترکی داریم و داشتیم.من که مشکلمو فراموش کردم و به آینده فکر میکنم.به امید آینده ی روشن واسه همه...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:37  توسط امین  | 

امروز بدترین سالروز تولدم بود.هست و احتمالا خواهد بود...

همین...

مال هیچکس...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 15:26  توسط امین 



کـــــــــامنت های پَــــسـتِ آخرُ جواب دادم...


منُ ببخشیـــد... :(


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 17:50  توسط گیلی 

گیلی!

دوستان عزیزم من واقعا نمی دونم چطور باید ازتون تشکر و معذرت خواهی کنم...

من اصلا تو شرایط خوبی نیستم برای جواب دادن به سوال های دوستان عزیزم..

متاسفم...

نمی دونم اسمش رو چی باید گذاشت؟

شاید این یه جور بیماری باشه...

اما خوب...

نمی تونم...نمی تونم جواب بدم خیلی زود رنج شدم و همه چیز ناراحتم می کنه...

من شدیدا تو زندگیم کم آوردم و به دعاهاتون نیاز دارم...

این روزا همه چیز دست به دست هم دادن تا منو از پا در بیارن...

خبر مرگ یکی از دوستام...

مشکلات زندگی شخصی خودم و تصمیماتی که به تنهایی گرفتم و خودم مردد شدم باعث شده خیلی ضعیف و عصبی بشم...

مشکلاتی که تو هر خونواده ای وجود داره و تو خونه ی ما هم...(منظورم خونواده ی 5نفرمون نیس!)

افت تحصیلی شدید و غیبت های زیادم...

من واقعا ازتون معذرت می خوام متاسفانه این روزا اصلا روحیه ی اومدن به وبلاگ و خیلی کار ها رو ندارم...

بهتن حق میدم از من و تصمیماتم بدتون بیاد...

اما هیچ کس نمی تونه جای کس دیگه باشه...

متاسفانه زندگی سخت به من سخت گرفته...

ترجیح میدم سکوت کنم و در سکوت بخونمتون...

حتی نای کامنت گذاشتن هم برام نمونده...

به بزرگواریتون ببخشین بنده رو...

از دعاهای خوبتون محرومم نکنید...محتاجم به دعا...



روز همه ی بانوهای ایرونی مبارک...

دوستون دارم حتی اگه روزی نباشم:*


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 12:9  توسط گیلی  | 

روز همه شما مبارک خانما

مامان خودمو گیلی.خواهر خودمو گیلی روزتون مبارک...

روز تو هم مبارک دخترک...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 3:30  توسط امین  | 

=))))))))))))))))

بعدا نوشت:

به این میخندم که رنبه م تو کنکور کارشناسی ارشد شده ۱۲۵.اما نمیدونم قبول میشم یا نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 1:59  توسط امین  | 

فعلا تمام...

قصه ی ما به سر رسید...

فعلا امین به گیلی نرسید....

پ.ن:فعلا میرم همون جای اولم واسه نوشتن...

سیراویج

 پ.ن ۲: فعلا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 17:48  توسط امین  | 

از بوسه های قلابی تلفنی خسته شدم. از بغل های محکم اس ام اسی ... از عشق بازی های داغ چت! از همه خسته ام ... تو کنارم باش هوای تنت کافیس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:29  توسط امین  | 

دارم میام تهران.

فردا نمایشگاه میرم.

جمعه کنکور میدم

شنبه هم میخوام برم قم.

میخوام برم زیارت

شاید یه کم دلم وا شه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:35  توسط امین 

راجع به پست قبل چند تا نکته بگم...

۱- ننوشتم تا بگم من آدم خوبه هستمو گیلی آدم بده.نوشتم تا حرف دلمو که ۴سال مونده بگم.

۲- اونم خیلی سختی ها داره.میدونم سختی داره.اما نمیدونم چیه.واسم قابل درک نیست.

۳-زندگی کردن جای اون سخته.باید حرف اونم شنید.من خودمم یه طرفه قضاوت نکردم.همونجا هم گفتم.هرجا احساس کرد کم و کاستی داره نوشته م.یا جایی رو دروغ گفتم یا حتی همه ی حقیقت رو نگفتم بیاد و بگه تا حداقل شما دوستای عزیزمون نسبت بش بدگمان نشین.

۴- از همه مهتر اینکه اونو ننوشتم تا ذهنیتتون نسبت به گیلی بد شه.من خودم نسبت یش ذهنیت بد ندارم.چه طور میتونم بخوام که ذهنیت شما رو خراب کنم؟مرضیه همه ی زندگی منه.خودشم اینو خوب میدونه.مطمئنم خیلی زیاد دوسم داره و خیلی زیاد این رابطه رو.داره اشتباه میکنه با این کارش.

خودشم میدونه داره اشتباه میکنه و پشیمون میشه...

پ.ن : من یه پسرعمو دارم که خیلی دوسش دارم.دو سه سالی هست ازدواج کرده.خانومشم خیلی خوبه.خیلی مهربونه و رابطمون خیلی صمیمی هستش.تازه تو فی س بو ک اد کرده منو و اسم این پیغامو داده.

ey kash manam dadash dashtam va ey kash mesle to khoob o meraboono gol bood be kojaye donya barmikhord.

این تعریفشو خیلی دوس داشتم...

پ.ن ۲ : فردا میرم تهران.

یه تیرو ۳ نشون. هم میرم یه سر نمایشگاه کتاب هم میرم کنکور دانشگاه آزادمو بدم هم میرم حالم عوض شه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:11  توسط امین 

مطالب قدیمی‌تر